راز !!!! ...

راز !!!! ...

پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.
رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.
رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.
در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.

گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.

و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.

خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد.

و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.

اینگونه نگاه کنید ...

اینگونه نگاه کنید ...


مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به
وفایش نه به جمالش


دوست را به
محبتش نه به کلامش


عاشق را به
صبرش نه به ادعایش


مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به
آرامشش نه به اندازه اش


اتومبیل را به
کارائیش نه به مدلش

غذا را به
کیفیتش نه به کمیتش


درس را به
استادش نه به سختیش


دانشمند را به
علمش نه به مدرکش


مدیر را به
عملکردش نه به جایگاهش


نویسنده را به
باورهایش نه به تعداد کتابهایش


شخص را به
انسانیتش نه به ظاهرش


دل را به
پاکیش نه به صاحبش


جسم را به
سلامتش نه به لاغریش


سخنان را به عمق
معنایش نه به گوینده اش