عکس
کاش زندگی اینقدر سخت نبود یا بهتر بگم کاش میشد زندگی رو آسون گرفت
فقط شهر گرگان
ديگر نگران اطلاعات شخصي خود نباشيد
با يك تماس در خدمت شما خواهيم بود
نصب ويندوز ،آنتي ويروس ،نرم افزار
آموزش نرم افزارها ، اينترنت
آقاي اوكاتي داراي مدركIT ازسازمان مديريت4362 370 0911
آقاي صابري ،كاردان نرم افزار 5820 969 0911
فقط شهر گرگان
گفتم چیکار می کنی؟
- با دختر عمو اینجا نشستیم
- آخه پسر چرا دختر عموت رو آوردی خونه
- می خواستم بازی کنم ترسیدم چون تو خونه تنهام
- خونه رو بهم نریزین
- باشه بابا راستی شب کی میاین خونه
- ساعت ۹ شب
- مامان چی؟
- اون زودتر کارش تموم میشه احتمالا ۵ میاد
- بابا اگه میشه پولهای قلکم رو بگیر من پلی استیشن نمی خوام به جاش خونه بساز تو خونه خودمون زندگی کنیم
- باشه باباجون ببینم چی میشه. خونه رو بهم نریزین باشه
- باشه
- خداحافظ
-خداحافظ
من و مامان عرفان آماده شدیم تا عرفان رو تا مدرسه همراهی کنیم آخه اولین روزیه که مدرسه میره لباسشو پوشوندیم و از زیر قرآن ردش کردیم و راه افتادیم با خودم گفتم زشته روز اول مدرسه دیر بزه سر کلاس وقتی مدرسه رسیدیم با کمال ناباوری دیدم مدرسه بسته است و یه خانم دیگه هم جلوی مدرسه تو ماشینش همراه فرزندش نشسته ازش پرسیدیم روز اول مدرسه چرا در بسته است؟ اونم گفت ده دقیقه ای میشه که اومده و پشت در مونده ده دقیقه که گذشت دیگه حرصم در اومد و کلی ناراحت شدم با خودم گفتم چرا غیر از ما کسه دیگه هم نیومده مدرسه به خانمم گفتم شاید یه چیزی هست که ما نمیدونیم شاید مراسم کلاس اولی ها رو متمرکز و در بعضی مدارس اجرا می کنند وگرنه پدر و مادرهای دیگه هم باید الان میومدن خلاصه با کلی ناراحتی برگشتیم تو راه یه دختر خانم رو دیدیم که داشت از پشت آیفون با مادرش صحبت میکرد که یهو چیزی گفت که خوشکم زد اون به مادرش گفت دیشب ساعت از ۱۲ به ۱۱ تغییر پیدا کرده و الان ساعت ۶:۴۰ نه ۷:۴۰ من و خانمم که اینو شنیدیم خندم گرفت زود رفتیم خونه و کلی به خودمون خندیدیم و این موضوع بامون از روز مدرسه خودمون هم جالب تر بود
این هم روز اول مدرسه رفتن عرفان