روز اول مدرسه
من و مامان عرفان آماده شدیم تا عرفان رو تا مدرسه همراهی کنیم آخه اولین روزیه که مدرسه میره لباسشو پوشوندیم و از زیر قرآن ردش کردیم و راه افتادیم با خودم گفتم زشته روز اول مدرسه دیر بزه سر کلاس وقتی مدرسه رسیدیم با کمال ناباوری دیدم مدرسه بسته است و یه خانم دیگه هم جلوی مدرسه تو ماشینش همراه فرزندش نشسته ازش پرسیدیم روز اول مدرسه چرا در بسته است؟ اونم گفت ده دقیقه ای میشه که اومده و پشت در مونده ده دقیقه که گذشت دیگه حرصم در اومد و کلی ناراحت شدم با خودم گفتم چرا غیر از ما کسه دیگه هم نیومده مدرسه به خانمم گفتم شاید یه چیزی هست که ما نمیدونیم شاید مراسم کلاس اولی ها رو متمرکز و در بعضی مدارس اجرا می کنند وگرنه پدر و مادرهای دیگه هم باید الان میومدن خلاصه با کلی ناراحتی برگشتیم تو راه یه دختر خانم رو دیدیم که داشت از پشت آیفون با مادرش صحبت میکرد که یهو چیزی گفت که خوشکم زد اون به مادرش گفت دیشب ساعت از ۱۲ به ۱۱ تغییر پیدا کرده و الان ساعت ۶:۴۰ نه ۷:۴۰ من و خانمم که اینو شنیدیم خندم گرفت زود رفتیم خونه و کلی به خودمون خندیدیم و این موضوع بامون از روز مدرسه خودمون هم جالب تر بود
این هم روز اول مدرسه رفتن عرفان