آرامش یک سرباز
سالها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش لمس کرد، فکر نکند. نیمه های شب عرق ریزان از خواب پرید. در زیر نور مهتابی که از پنجره می تابید کابوس لحظات گذشته دور می شد. سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد...
سعی کرد که دوباره بخوابد ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند، دیگر دستی نداشت....
سعی کرد که دوباره بخوابد ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند، دیگر دستی نداشت....
+ نوشته شده در شنبه دوم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:13 توسط اوكاتي
|