زندگی برایم تیره و تار شده بود! حتی دیگر قادر به تشخیص افرادی که می شناختم نبودم، درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبا نمی آمدند، به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود، سرم مدام گیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید.
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم.

 

 

بچه های خوب

 آره فبول داریم. ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم. اون رو گذاشته بودیم خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم، هرچی می گفت: بیشترسربزنین، می گفتیم: کارداریم. می گفت: دلم واسه بچه هاتون تنگ شده، می گفتیم: اونا هم درس دارن. آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم.
اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم. اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون. دیگه هر هفته بهش سر می زنیم. بچه هامون رو هم با خودمون می بریم.
حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم...

 

 

آخرین گردش

 همین موقع روز بود، قبل از طلوع آفتاب، دسته جمعی می رفتند بیرون چه هوای دلپذیری بود، دیدار یار بود و بوی نم علف ها، عطرگل ها، جیک جیک گنجشک ها، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد. زندگی چقدر با شکوه بود.
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند، ولی مسیر، مسیر همیشگی نبود، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار و دیوار. حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود. مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد و از خودش می پرسید: پس کی میرسیم؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود . به چیزی لب نمیزد. اشتهایش کور شده بود. چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود.
حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند که باید برای سلاخی آماده شود...

 

 

 

قفس

 پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه کرد و گفت: "سقف قفست شکسته، چرا پرواز نمی کنی؟
 


 احساس غرور

همیشه گرفته بود. خیلی وقت بود کسی به او توجه نمی کرد. هر کسی در فکر کارهای خودش بود. انگار اصلاً او وجود نداشت.
بالاخره یک روز ابرهای سیاه آسمان شهر را پوشاندند. هوا سرد شد، سرد سرد! و برف شروع به باریدن کرد. برف همه جا را فرا گرفت. حالا دیگر قامت سپیدپوش کوه از دور هم خودنمایی می کرد. مردمان شهرنشین از دیدن این منظره خوشحال بودند.
احساس غرور می کرد و خود را خوشبخت ترین کوه دنیا می دانست.