جوک
وظیفه و تکلیف
روزی غضنفر بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یكی گفت: "جناب غضنفر! شما كه دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
غضنفر جواب داد: "اگر صاحب خانه تكلیف خودش را نمیداند. من وظیفهی خودم را میدانم و هیچوقت از آن غافل نمیشوم."
روزی غضنفر از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، غضنفر همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!
غضنفر روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم.
مرد گفت: انشاءالله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند.
چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله!
روزی غضنفر در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟
غضنفر گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟
غضنفر گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.
روزی غضنفر به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
غضنفر سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟
روزی غضنفر خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد، که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
غضنفر هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: غضنفر این چه کاری بود که کردی؟
غضنفر گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!
روزی غضنفر در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست، دخترکی در خانه بود و گفت: نداریم!
غضنفر گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
غضنفر پرسید: مادرت کجاست؟
دخترک پاسخ داد: عزاداری رفته است!
غضنفر گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!
روزی غضنفر از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد: این قبر علمدار امیر لشکر است!
غضنفر با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به غضنفر کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
غضنفر گفت: آیا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت:اتقاقا چرا؟
غضنفر با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!
یک روز شخصی که می خواست سر به سر غضنفر بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب غضنفر مرکز زمین کجاست؟
غضنفر گفت: درست همین جا که ایستاده ای!
"اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد."
یک روز غضنفر الاغش را به بازار برد تا بفروشد، اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد، غضنفر با خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما خریدار تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما غضنفر بلافاصله گفت: ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!
یک روز شخصی خروس غضنفر را دزدید و در کیسه اش گذاشت.
غضنفر که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده! دزد گفت: من خروس تو را ندیده ام.
غضنفر دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.
روزی غضنفر الاغش را که خطایی کرده بود می زد.
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
غضنفر گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!
روزی غضنفر با سطلش مشغول بیرون آوردن آب از چاه بود که سطل او به درون چاه افتاد.
غضنفر در کنار چاه نشست. شخصی که از آنجا عبور می کرد از او پرسید: غضنفر چرا اینجا نشسته ای؟!
غضنفر گفت: سطلم درون چاه افتاده نشسته ام تا از چاه بیرون بیاید!
روزی غضنفر به دکان آرایشگری رفت آرایشگر ناشی بود و سر او را مدام می برید و جایش پنبه می گذاشت.
غضنفر که از دست او به عذاب آمده بود گفت: بس است دست از سرم بردار، نصف سرم را پنبه کاشتی بقیه را خودم کتان می کارم!
غضنفر شنید که مادر زنش را آب برده است. پس بر عکس جهت رودخانه ای که او در آنجا غرق شده بود شروع به را رفتن نمود!
با تعجب از او پرسیدند چرا خلاف جهت آب به دنبال مادر زنت می گردی؟
غضنفر گفت: چونکه همه کارهای او برعکس بود احتمال می دهم که جنازه اش را هم آب برعکس برده باشد!
روزی غضنفر حسابی مریض شده بود و گمان می کرد که خواهد مرد.
به همین جهت زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن!
زن که ناراحت بود به گمان اینکه غضنفر می خواهد آخرین حرفهایش را به او بزند گریه اش گرفت و گفت: مگر من زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم خودم را آرایش کنم؟
غضنفر به او گفت: نه منظورم چیز دیگری است من می خواهم که اگر عزرائیل سراغ من آمد تو را آراسته ببیند و دست از سر من بردارد!
زن غضنفر آبستن بود ولی نمی زائید، همه نگران شده بودند به همین جهت نزد غضنفر رفتند تا او چاره اندیشی کند!
غضنفر قدری فکر کرد و سپس چند عدد گردو به آنها داد و گفت: اینکه کاری ندارد، گردو ها به او بدهید تا جلویش بگذارد مطمئن باشید بچه با دیدن آنها زودتر برای خاطر گردو بازی هم که شده بیرون خواهد آمد!
غضنفر دندانش درد می کرد دستمالی به صورتش بسته بود، یکی از دوستانش او را دید و گفت: بلا دور است ترا چه شده است؟
غضنفر گفت: دندانم درد می کند، دوستش گفت اینکه کاری ندارد زودتر آنرا بکش.
غضنفر گفت: اگر در دهان تو بود می دادم آن را بکشند!
کسی نزد غضنفر رفت و به او گفت: موی سرم درد می کند دارویی بده تا خوب شوم.
غضنفر از او پرسید: امروز چه خوردی؟ مرد گفت: نان و یخ!
غضنفر گفت: برو بمیر که نه غذایت به آدمیزاد می ماند نه دردت!
روزی غضنفر از همسایه اش که مردی دانشمند بود و ستاره شناسی میکرد پرسید فلانی مرا می شناسی؟
مرد گفت: نه!
غضنفر گفت: تو که همسایه ات را نمی شناسی چطور می خواهی ستارگان را بشناسی؟!
روزی غضنفر از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من غذا بدهید و الا همان بلایی که بر سر ده قبلی آورده ام به سر شما هم می آورم!
روستائیان ترسیدند و او را غذا دادند، غضنفر پس از آنکه سیر شد و عازم رفتن گردید یکی از روستائیان از او پرسید: به ما بگو با روستای قبلی چه معامله ای کردی؟
غضنفر خندید و گفت: هیچ غذایم ندادند، رهایشان کردم و به سراغ ده شما آمدم!
یک روز از غضنفر پرسیدند که چرا اینقدر پیر شده است؟ غضنفر با تعجب گفت: که اشتباه می کنید زور من با جوانیم اندکی فرق نکرده است.
چونکه آن زمان در گوشه حیات خانه ما یک گلدان سنگی بود که نمی توانستم آنرا بلند کنم اکنون هم که پیر شده ام نمی توانم.
به همین جهت زور بازویم هرگز کاهش نیافته است.
شبی غضنفر بی خوابی به سرش زده بود، به همین جهت از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه ها می گشت.
یکی از دوستانش غضنفر را دید و از او پرسید: نیمه شب در کوچه ها چرا پرسه می زنی؟
غضنفر گفت: خوابم پریده، دنبالش می گردم شاید پیدایش کنم!
غضنفر مقداری چغندر و هویج و شلغم و ترب و سبزیجات مختلف دیگر خرید و در خورجینی ریخته و آن را به دوش انداخت. بعد سوار خر شد و به طرف خانه روان شد.
یکی از دوستانش که آن حال را دید پرسید: غضنفر جان چرا خورجین را به ترک خر نمی اندازی؟
غضنفر جواب داد: دوست عزیز آخر من مرد منصفی هستم و خدا را خوش نمی آید که هم خودم سوار خر باشم و هم خورجین را روی حیوان بیندازم!
شخصی که ادعای معلومات بسیار داشت روزی در مجلسی که غضنفر هم آن جا بود داد سخن می داد و اظهار وجود می کرد و خود را برتر از همه می پنداشت.
غضنفر که از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسید: این معلومات را از کجا فرا گرفته ای؟
آن مرد گفت: از کتاب های بسیاری که مطالعه کرده ام.
غضنفر گفت: مثلا” چند کتاب خوانده ای ؟
آن شخص گفت: به قدر موهای سرم!
غضنفر که می دانست آن شخص کچل است و حتی یک تار مو هم به سر ندارد، ذربینی از جیب در آورد و بعد از برداشتن کلاه او ذربین را روی کله بی موی او گرفت و پس از دقت بسیار گفت: معلومات آقا هم معلوم شد چقدر است.