چشم غره

بیچاره عیال غضنفر هر وقت می خواست لباس بشوید هوا بارانی می شد.
غضنفر  به عیالش گفت: فکری به خاطرم رسید تا تو بتوانی لباس چرکها را بشویی، باید کاری کنم که خدا متوجه نشود که ما چه وقت می خواهیم این کار را بکنیم.
زن گفت: غضنفر، کفر نگو مگر می شود چیزی از خدا پنهان کرد؟
غضنفر گفت: چرا نمی شود، یک روز که هوا خوب بود تو به من اشاره کن تا من بروم بازار و برایت صابون بخرم و بیارم بعد تو لباسها را بشوی.
چند روز گذشت و هوا خوب و آفتابی بود. زن غضنفر اشاره ای به غضنفر کرد و غضنفر راه بازار را در پیش گرفت. صابونی خرید و همین که پایش را از بازار بیرون گذاشت دید نم نم باران شروع شده است. غضنفر سرش را بالا گرفت و نگاهی به آسمان انداخت. یک دفعه آسمان شروع شد و رعد و برق تندی زد. غضنفر  صابون را زیر قبایش قایم کرد و گفت: خدایا، غلط کردیم دیگر این همه توپ و تشر و چشم غره رفتن لازم نیست. از قرار معلوم امروز هم نمی توانیم لباسهایمان را بشوییم.



اختلاف رنگ

روزی مردی که موهایی مشکی و ریشی سفید داشت وارد مجلسی شد که اتفاقا” غضنفر  در آن حضور داشت. از غضنفر  درباره اختلاف رنگ میان ریش و موهای آن مرد سوال کردند. غضنفر جواب داد: سیاهی موی سر و سفیدی ریش او نشان می دهد که مغزش کمتر از چانه اش کار کرده است.



خر گمشده

غضنفر  ده تا خر داشت. روزی سوار یکی از آنها شد و بقیه خرهایش را شمرد. اما هر چه می شمرد می دید یکی از آنها کم است. بالاخره چند باری هی سوار شد و هی پیاده شد و عاقبت از روی خر پایین آمد و گفت: خر سواری به گم شدن خر نمی ارزد.



صدقه

غضنفر  گوسفند مردم را می دزدید و گوشتش را صدقه می کرد. از او پرسیدند: این چه کاریست که می کنی؟
غضنفر جواب داد: ثواب صدقه با بره دزدی برابر است فقط در میان پیه و دنبه اش توفیر است!



غضنفری امانت دار

غضنفر  در صحرایی نشسته بود و داشت مرغ بریانی را می خورد. رهگذری به او رسید و گفت:غضنفر! اجازه بدهید من هم یک لقمه بردارم. غضنفر  جواب داد: خیر اجازه نمی دهم چون مال کسی است. رهگذر گفت: شما که خودتان مشغول خوردنش هستید. غضنفر گفت: درست است، ولی صاحب این مرغ آن را به من داده تا من آن را بخورم نه کس دیگری.



غضنفری زرنگ

روزی چند تا بچه شیطان در کوچه ای سرگرم بازی بودند که چشمشان به غضنفر  افتاد. بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکی شده کفشهای غضنفر را بدزدند. بعد رفتند کنار درخت تنومند و پر شاخ و برگی ایستادند و طوری که غضنفر بشنود گفتند: همه اهل محل می گویند تا به حال هیچ کس نتوانسته از این درخت بالا برود. غضنفر رفت جلو، نگاهی به درخت انداخت و گفت: اینکه کاری ندارد من خیلی راحت می توانم از آن بالا بروم. بچه ها گفتند: اگر راست می گویی برو بالا ببینیم. غضنفر کفشهایش را در آورد و گذاشت زیر بغلش و شروع کرد از درخت بالا رفتن. بچه ها گفتند: غضنفر! چرا کفشهایت را با خودت می بری؟ غضنفر  جواب داد: شاید آن بالا جایی بود که لازم شد کفش بپوشم.



غضنفری صرفه جو

روزی غضنفر  مردی را دید که دهانش باز است و دارد خمیازه می کشد. غضنفر  نزدیکش شد و در گوشش گفت: حالا که دهانت باز است عیال بنده را هم صدا کن.



خداشناسی

یکی از دوستان غضنفر  به کنایه از او پرسید: اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم.
غضنفر  پاسخ داد: اگر بگوئی خدا کجا نیست، دو سکه به تو می دهم



دستمال

روزی غضنفر  دستمالش را گم کرده بود… نشسته بود و داشت گریه می کرد، دوستانش از او پرسیدند چرا گریه میکنی؟
گفت: دستمالم را گم کرده ام!
گفتند: مگر دستمال گران قیمتی بود؟
گفت: نه ولی زنم گفته بود سیب بخرم و من هم برای این که یادم نرود گوشه ی دستمال را گره زدم، حال اگر از یاد ببرم چه کنم؟!



خر گمشده

روزی غضنفر  خرش را گم کرد… بعد کمی فکر کرد و سر بر زمین فرود آورد و سجده کرد… همه گفتند چرا عبادت میکنی؟
گفت: دارم خدا را شکر میکنم چون اگر سوار خرم بودم الان گم شده بودم!



گدایی

غضنفر  هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند.
دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و دیگری از نقره.
اما غضنفر  همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد.
هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و غضنفر  همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که غضنفر  را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد.
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
غضنفر  پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!



تخم مرغ

یک روز غضنفر به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی را آورده بودند و رو به غضنفر کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!

غضنفر ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند غضنفر این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
غضنفر گفت: این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!




الاغ و حاکم

الاغ غضنفر  روزی به چراگاه حاکم رفت. حاکم از غضنفر نزد قاضی شکایت کرد. قاضی غضنفر را احضار کرد و گفت: غضنفر ماجرا را توضیح بده. غضنفر هم گفت: جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین می کنم و افسار به شما می بندم و شما حرکت می کنید. بین راه سگها به طرفتان پارس می کنند و شما رَم می کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید. حالا انصاف بدید من مقصرم یا شما؟!



مسابقه اسب سواری

غضنفر  در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و غضنفر از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید ! پس آواز در داد: آهای! آهای …! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!



مالیات

زمون قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراج و مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند.
یک روز زمان خر بگیری غضنفر  با عجله و شتابان وارد خونه ای شد.
صاحبخونه گفت:چی شده؟
غضنفر گفت: بیرون دارن خر میگیرن.
صاحبخونه گفت: خر میگیرن چه ربطی به تو داره؟
غضنفر گفت: مامورین آنچنان عجله داشتن که میترسیدم اشتباها مرا به جای خر بگیرن.



درخت گردو

روزی غضنفر زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن.
مردی از آنجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت: اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
غضنفر گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!



قیمت حاکم

روزی غضنفر به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با غضنفر شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت: غضنفر قیمت من چقدر است؟
غضنفر گفت: بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت: مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
غضنفر هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!



لباس مهمانی

روزی غضنفر به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به او تعارف نکرد!
غضنفر خانه رفت و لباسهای نو را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!
غضنفر هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نو خود تعارف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.



ماه یا خورشید؟

روزی شخصی از غضنفر پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
غضنفر گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است، خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را روشن می کند، به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!



خورش بادمجان

روزی غضنفر با دوستش خورش بادمجان می خورد غضنفر از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست غضنفر گفت: غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع آن سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت غضنفر شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست غضنفر گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!



سن ازدواج

روزی از غضنفر پرسیدند: شما چند سالگی داماد شدید؟
غضنفر گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!



جنازه

روزی جنازه ای را می بردند. پسر غضنفر از پدرش پرسید: پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
غضنفر گفت او را به جایی می برند که نه آب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری.
پسر غضنفر گفت: فهمیدم او را به خانه ما می برند!



گوسفند

روزی غضنفر از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال غضنفر را افتاد.
غضنفر به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است.
دزد رو به غضنفر کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
غضنفر دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که غضنفر برای خرید به بازار رفته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟