آرزو
سه دوست در يك اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند.
يك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد كه آنها را به بهشت راه دهد...
فرشته نگهبان از آنها پرسید: الان كه هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين، اونجا روي زمين بدنهاتون روي برانكارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند، دوست دارين وقتي دارن از كنار جنازه راه مي رن در مورد شما چي بگن؟
اولي گفت: "دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين پزشكان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام."
دومي گفت: "دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين معلم هاي زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم."
سومي گفت: "دوست دارم بگن : نگاه كن داره تكون مي خوره مثل اينكه زنده است."
يك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد كه آنها را به بهشت راه دهد...
فرشته نگهبان از آنها پرسید: الان كه هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين، اونجا روي زمين بدنهاتون روي برانكارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند، دوست دارين وقتي دارن از كنار جنازه راه مي رن در مورد شما چي بگن؟
اولي گفت: "دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين پزشكان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام."
دومي گفت: "دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين معلم هاي زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم."
سومي گفت: "دوست دارم بگن : نگاه كن داره تكون مي خوره مثل اينكه زنده است."
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:1 توسط اوكاتي
|