داستان دو شهر
مسافری نزدیک شهر بزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود، پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟ زن گفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟ مسافر پاسخ داد: بسیار بد، غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز. زن گفت: مردم این شهر نیز چنین اند.
هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید، و راجع به مردم آن شهر سوال کرد. باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمده بود، سوال کرد. مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش و بسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم، غمگینم. زن خردمند پاسخ داد: پس آنها را در شهری که پیش رو داری، باز هم خواهی یافت.
هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید، و راجع به مردم آن شهر سوال کرد. باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمده بود، سوال کرد. مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش و بسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم، غمگینم. زن خردمند پاسخ داد: پس آنها را در شهری که پیش رو داری، باز هم خواهی یافت.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 10:32 توسط اوكاتي
|