داستان زن اگه زن باشه !
داستان زن اگه زن باشه !
در بصره امیری بود و روزی در باغ خود چشمش به زن باغبان افتاد و آن زن بسیار با عفت و پاکدامن بود.
امیر باغبان را برای کاری بیرون فرستاد و به زن گفت: برو درها را ببند.
زن رفت و برگشت و گفت: همه ی درها را بستم غیر از یک در که نمی شود بست.
امیر گفت: آن کدام در است؟
زن گفت: دری که میان تو و پرورگار توست و با هیچ سعی و تلاشی بسته نمی شود .
امیر وقتی این سخن را شنید استغفار کرد و از کار خود توبه کرد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:54 توسط اوكاتي
|
![2[WwW.Kamyab.IR]](http://kamyab.ir/wp-content/uploads/2013/03/2WwW.Kamyab.IR_.jpg)